سرپرست انجمن دکتر روح الله عباسی و معاونت انجمن دکتر سعید اسحاقی |
بنام خداوند جان و خرد
تنها دوري استاد از وطن است كه موجب شده اين بنده قلم به دست گيرم و سخني چند در پيرامون جايگاه علمي و شخصيات جناب آقاي دكتر روح الله عباسي بنگارم. جناب ايشان در واقع، نيازي به معرفي به هم ميهنان ندارند. وسعت دانش و دامنه و!!! اطلاعات ايشان در حد و پايه و نيرو و مايه اين نيست كه نيازي به اين باشد كه كسي چون اين بنده در صدد معرفي ايشان برآيد.... اما خوب، درد اين است كه اين خورشيد درخشان دانش و ادب دور از وطن است، و همين دوري است كه موجب شده كه چون اين بنده به خود جرأت دهد و قلم به دست گيرد تا كسي چون جناب ايشان را به هم ميهنان بشناساند.
اين بنده ديري است كه جناب دكتر را مي شناسم. خوب به ياد مي آورم نخستين باري را كه ما دو نفر با هم روبرو شديم. نوباوگاني بيش نبوديم، هر دو از شهرستان آمده بوديم به تهران، ايشان از آباده من از بانه. هر دو به دبيرستان نظام آمده بوديم. آن وقت تا آنجا كه ما اطلاع داشتيم تنها دو مؤسسه آموزشي شبانه روزي دركشور بود: يكي دبيرستان نظام و ديگري دانشسراي مقدماتي – ما آمده بوديم به دبيرستان نظام. سال 1322 بود، هر دو دو سال ترك تحصيل داشتيم. يادم هست همان شب اول ورودم را پيش از شام، غريب وار در حياط قدم مي زدم. آن وقت ها آن حياط در نداشت دبيرستان را تنها يك لامپ ضعيف روشن مي داشت. يادم هست همان شب اول ورودمان غريب وار درحياط مي گشتم، و به غربت و دوري و آينده تحصيلي و اين گونه مسائل مي انديشيدم.... كه يكي از درون تاريكي به سويم آمد. سلام كرد، نامم را پرسيد، و ديارم را. گفتم. او هم خودش را معرفي كرد، و گفت كه كيست و از كجاست.... و در دنبال سخن گفت (بي مقدمه): ابراهيم، بيا با هم دوست باشيم.... دوست شديم، هنوز هم دوست هستيم، دوست مانده ايم با تمام زير و بم ها و پيچ و خم ها و گاه، قهر و آشتي ها.....
آن روز (روز نخست ورودم به دبيرستان، كه گمان مي كنم چهارم يا پنجم مهرماه 1322 بود ) عباسي را در سر كلاس ديده و سنجيده بودم..... آه، اعجوبه اي بود اين بچه.....در همه عرصه ها مي درخشيد: رياضيات، طبيعيات، زبان فرانسه، زبان عربي – زبان فرانسه را فوت آب بود، بي اغراق همان وقت هم از يك ليسانسيه خارجه رفته چيزي كم نداشت..... و عجب اين كه تار هم مي زد! با اين همه جواني بود ساده، افتاده، آميزگار، و همراه با هر دانش آموزي كه از او مي خواست درسي را با او مرور كند. من به شخصه كمترين رگه رشك و حسدي در او نديدم، به هر كس نياز به ياري او داشت صميمانه مي رسيد.
گذشت باز..... افسر شديم، من به رضائيه رفتم، عباسي در تهران ماند و دنبال تحصيل را گرفت و در دانشكده فني ثبت نام كرد...... سال به سر نرسيده ارتش عده اي دانشجو براي تحصيل در رشته هاي مختلف به فرانسه فرستاد. عباسي كه عاشق فرانسه بود و زبان فرانسه را عاشقانه دوست مي داشت در امتحانات اعزام شركت كرد، و شاگرد اول شد..... و رفت كه بشود مهندس رادار – و شد. برگشت، منتقل شد به نيروي دريائي جنوب فرمانده واحد رادار ناو پلنگ: ناوبان يكم عباسي.
اين را هم بگويم عباسي در انتقاد، بطور كلي، مردي است بسيار صريح اللهجه، چندان كه اين صراحت گاه براي اطرافيان سخت دل آزار مي شود. همين صراحت در گفتار بود كه در محيط بسته ارتش باعث شد مجدداً به نيروي زميني منتقل شود و به كيفر اين ناپرهيزي ها به كرمان منتقل گردد. كه تبعيدگاه ارتش بود..... همين تبعيد زمينه اي شد براي انديشيدن نيشتر و غور در مسائل اجتماعي كشور.
آن سال ها دوران شور و سرمستي بود..... با اين همه در اينجا هم اين بنده ضعيف دوست ديرينم، جناب استاد عباسي را، از ياد نبردم، و او را با خود به سازمان نظامي وابسته به حزب توده كشيدم..... سازمان لو رفت، و ما افسرها، عضو ، همه محكوم شديم، كم يا زياد. وراهي زندان شديم. استاد كه تازه كار بود و هنوز مسئوليت و مقامي در سازمان احراز نكرده بود سبك از معركه جست. يكي دو سالي ماند و سپس آزاد شد....
دوران كساد و بيكاري بود. اما با اين همه استاد، در عين تنگدستي، درنگ را جايز نديد و مجدداً در دانشگاه تهران ثبت نام كرد. شاگرد اول دانشكده ادبيات شد و بنا بر معمول بايد براي ادامه تحصيل و گذراندن دوره دكتري به اروپا مي رفت – اما سازمان امنيت و اطلاعات كشور مانع بود.
گذشت...... سال 41 بود، دانشگاه تهران طبق روال معمول جشن فارغ التحصيلي را برگزار مي كرد، و شاه به دانشگاه آمده بود تا به حائزين رتبه اول دانشكده ها مدال علمي اعطا كند....
تلويزيون مراسم را پخش مي كرد..... نشسته بودم، تلويزيون عباسي را نشان داد، در مقابل شاه، چيزهائي گفته شد، اما صدا پخش نمي شد. منتظر ماندم، مي دانستم كه حتماى خواهد آمد خانه ما و خواهد گفت كه چه گذشته است بين شاه و او. من تازه آزاد شده بودم.....سال 41 بود. آمد، و تعريف كرد كه باري شاه از او پرسيده كيست و چه كاره است. و او گفته بود كه افسر سازمان نظامي بوده، و بي كار است، حالا هم كه شاگرد اول شده سازمان امنيت مانع از رفتنش به اروپاست.
شاه دستور داد برود – و رفت. استاد تاكنون چندين ديپلم و ديپلم دكتري گرفته: تا آنجا كه من بدانم: ليسانس در ادبيات فرانسه، ليسانس در جامعه شناسي، دكترا در ادبيات فرانسه، دكترا در جامعه شناسي، دكتراي سيكل سوم دراقتصاد، دكتراي دولتي در علوم انساني، گويا يكي دو تاي ديگر هم هست كه من حاضر الذهن نيستم.
استاد عباسي سال ها در مدرسه عالي اقتصاد وابسته به سوربن دستيار زنده ياد پروفسور آندره پياتيه بود، و هميشه خدا در حال پژوهش و تحقيق بود. حاصل اين پژوهش ها مجلدات عديده اي است كه به زبان هاي فارسي و فرانسه با عنوان « دايرة المعارف عباسي» منتشر شده است و مي شود. خاطراتي هم نوشته است. زبان نگارشش به دل مي نشيند، هر چند در اثر دوري از وطن اندكي غبار گرفته است، به هر حال خواننده با سهولت با گفتارش آشنا مي شود، و با گوينده ارتباط پيدا مي كند و از صداقتش در طرح مسائل و پاسخگوئي بدانها لذت مي برد، هر چند مي داند در وضع و موقعي نبوده است كه چون يك فرد مسئول اظهار نظر كند.اما به هر حال، همين هاست كه نهايتاً زمينه كلي سنجش را فراهم مي كنند و خواننده را با واقعيات آشنا مي سازند.
ابراهيم يونسي
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|